|
متني كه در زير ميخوانيد، وصيتنامهاي از سردار رشيد اسلام، شهيد دكتر مصطفي چمران است كه خطاب بهامام موسي صدر نگاشته شده است. اين وصيتنامه در 29 خرداد سال 1355 تنظيم گرديد يعني در سياه ترين روزهاي جنگ داخلي لبنان، كه از يكسو نيروهاي فلسطيني و احزاب چپ لبنان با سوريه درگير شده بودند؛ و از سوي ديگر احزاب دست راستي و در رأس آنها فالانژيستها، با سوءاستفاده از غفلت جبهه ملي و اسلامي لبنان، مناطق آنان را مورد هجوم قرار داده بودند. در چنين روزهايي كه از آنها به عنوان دومين دوره جنگ داخلي نام برده ميشود، امام صدر به دكتر چمران مأموريت داد تا براي سازماندهي مقاومت شيعيان، راهي شهرك نبعه گردد. و اين وصيتنامه قبل از عزيمت تنظيم گرديد . وصيت ميكنم … وصيت ميكنم به كسي كه او را بيش از حد دوست ميدارم! به معبودم! به معشوقم! بهامام موسي صدر! كسي كه او را مظهر علي ميدانم! او را وارث حسين ميخوانم! كسي كه رمز طايفه شيعه، و افتخار آن، و نماينده هزار و چهار صد سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختي، حق طلبي و بالأخره شهادت است! آري بهامام موسي وصيت ميكنم … براي مرگ آماده شدهام و اين امري است طبيعي كه مدتهاست با آن آشنا شدهام. ولي براي اولين بار وصيت ميكنم . خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت ميرسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريدهام . همه چيز را ترك گفتهام . علايق را زير پا گذاشتهام. قيد و بندها را پاره كردهام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفتهام و با آغوش باز به استقبال شهادت ميروم. از اينكه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتي سخت دست به گريبان بودهام، متأسف نيستم. از اينكه آمريكا را ترك گفتم، از اينكه دنياي لذات و راحتطلبي را پشت سر گذاشتم، از اينكه دنياي علم را فراموش كردم، از اينكه از همه زيبائيها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشتهام، متأسف نيستم … از آن دنياي مادي و راحت طلبي گذشتم و به دنياي درد، محروميت، رنج، شكست، تهام، فقر و تنهايي قدم گذاشتم. با محروميت همنشين شدم. با دردمندان و شكسته دلان هم آواز گشتم. از دنياي سرمايه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم. با تمام اين احوال متأسف نيستم … تو اي محبوب من، دنيايي جديد به من گشودي كه خداي بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند. تو به من مجال دادي تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهاي بي نظير انساني خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزشهاي الهي را به همگان عرضه كنم، تا راهي جديد و قوي و الهي بنمايانم، تا مظهر باشم، تا عشق شوم، تا نور گردم، از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا ديگر خود را نبينم و خود را نخواهم، جز محبوب كسي را نبينم، جز عشق و فداكاري طريقي نگزينم، تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قيد و بندهي مادي آزاد شوم… تو اي محبوب من رمز طايفه اي، و درد و رنج هزار و چهار صد ساله را به دوش ميكشي، اتهام و تهمت و هجوم و نفرين و ناسزاي هزار و چهار صد سال را همچنان تحمل ميكني، كينههاي گذشته و دشمنيهاي تاريخي و حقد و حسدهاي جهان سوز را بر جان ميپذيري، تو فداكاري ميکني، تو از همه چيز خود ميگذري، تو حيات و هستي خود را فداي هدف و اجتماع انسانها ميكني، و دشمنانت در عوض دشنام ميدهند و خيانت ميكنند، به تو تهمتهاي دروغ ميزنند و مردم جاهل را بر تو ميشورانند، و تو اي امام لحظهاي از حق منحرف نميشوي و عمل به مثل انجام نميدهي و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوي حقيقت و كمال و قدم بر ميداري، از اين نظر تو نماينده علي (ع) و وارث حسيني… و من افتخار ميكنم كه در ركابت مبارزه ميكنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت مينوشم… اي محبوب من، آخر تو مرا نشناختي! زيرا حجب و حيا مانع آن بود كه من خود را به تو بنمايانم، يا از عشق سخن برانم يا از سوز دروني خود بازگو كنم… اما من، مني كه وصيت ميكنم، مني كه تو را دوست ميدارم… آدم سادهاي نيستم! من خداي عشق و پرستشم، من نماينده حق و مظهر فداكاري و گذشت و تواضع و فعاليت و مبارزهام، آتشفشان درون من كافيست كه هر دنيايي را بسوزاند، آتش عشق من به حدي است كه قادر است هر دل سنگي را آب كند، فداكاري من بهاندازهاي است كه كمتر كسي در زندگي به آن درجه رسيده است … به سه خصلت ممتاز شدهام: 1. عشق كه از سخنم و نگاهم و دستم و حركاتم و حيات و مماتم ميبارد. در آتش عشق ميسوزم و هدف حيات را جز عشق نميشناسم. در زندگي جز عشق نميخواهم، و جز به عشق زنده نيستم. 2. فقر كه از قيد همه چيز آزاد و بي نيازم. و اگر آسمان و زمين را به من ارزاني كنند، تأثيري در من نميكند. 3. تنهايي كه مرا به عرفان اتصال ميدهد. مرا با محروميت آشنا ميكند. كسي كه محتاج عشق است، در دنياي تنهايي با محروميتِ عشق ميسوزد. جز خدا كسي نميتواند انيس شبهاي تار او باشد و جز ستارگان اشكهاي او را پاك نخواهند كرد. جز كوههاي بلند راز و نيازهاي او را نخواهند شنيد و جز مرغ سحر نالههاي صبحگاه او را حس نخواهند كرد. به دنبال انساني ميگردد تا او را بپرستد يا به او عشق بورزد. ولي هر چه بيشتر ميگردد، كمتر مييابد… كسي كه وصيت ميكند آدم سادهاي نيست. بزرگترين مقامات علمي را گذرانده، سردي و گرمي روزگار را چشيده، از زيباترين و شديدترين عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگي ميوه چيده، از هر چه زيبا و دوست داشتني است برخوردار شده، و در اوج كمال و دارايي همه چيز خود را رها كرده و به خاطر هدفي مقدس، زندگي دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است. آري اي محبوب من، يك چنين كسي با تو وصيت ميكند … وصيت من درباره مال و منال نيست. زيرا ميداني كه چيزي ندارم، و آنچه دارم متعلق به تو و حركت و مؤسسه است. از آنچه به دست من رسيده، به خاطر احتياجات شخصي چيزي بر نداشتهام. جز زندگي درويشانه چيزي نخواستهام. حتي زن و بچهها و پدر و مادر نيز از من چيزي دريافت نكردهاند. آنجا كه سر تا پاي وجودم براي تو و حركت باشد، معلوم است كه مايملك من نيز متعلق به تو است. وصيت من درباره قرض و دين نيست. مديون كسي نيستم، در حالي كه به ديگران زياد قرض دادهام. به كسي بدي نكردهام. در زندگي خود جز محبت، فداكاري، تواضع و احترام نبودهام. از اين نظر نيز به كسي مديون نيستم … آري وصيت من درباره اين چيزها نيست … وصيت من درباره عشق و حيات و وظيفه است … احساس ميكنم كه آفتاب عمرم به لب بام رسيده است و ديگر فرصتي ندارم كه به تو سفارش كنم. وصيت ميكنم، وقتي كه جانم را بر كف دستم گذاشتهام، و انتظار دارم هر لحظه با اين دنيا وداع كنم و ديگر تو را نبينم… تو را دوست ميدارم و اين دوستي بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا به كسي احتياج ندارم. حتي گاهگاهي از خداي بزرگ نيز احساس بي نيازي ميكنم … از او چيزي نميطلبم و احساس احتياج نميكنم. چيزي نميخواهم، گلهاي نميكنم و آرزوئي ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شايسته عشق و محبتي، و من عشق به تو را قسمتي از عشق به خدا ميدانم. همچنانكه خداي را ميپرستم و عشق ميورزم، به تو نيز كه نماينده او در زميني عشق ميورزم. و اين عشق ورزيدن همچون نفس كشيدن براي من طبيعي است … عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديدهام و بالاتر از عشق چيزي نخواستهام. عشق است كه روح مرا به تموج وا ميدارد، قلب مرا به جوش ميآورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر ميكند، مرا از خودخواهي وخودبينيي رهاند، دنياي ديگري حس ميكنم، در عالم وجود محو ميشوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديدهاي زيبابين پيدا ميكنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا ميربايند و از اين عالم به دنياي ديگري ميبرند … اينها همه و همه از تجليات عشق است … به خاطر عشق است كه فداكاري ميكنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنايي مينگرم و ابعاد ديگري را مييابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا ميبينم و زيبائي را ميپرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس ميكنم، او را ميپرستم و حيات و هستي خود را تقديمش ميكنم … مي دانم كه در اين دنيا به عده زيادي محبت كردهام، حتي عشق ورزيدهام، ولي جواب بدي ديدهام. عشق را به ضعف تعبير ميكنند و به قول خودشان زرنگي كرده از محبت سوءاستفاده مينمايند! اما اين بي خبران نميدانند كه از چه نعمت بزرگي كه عشق و محبت است، محرومند. نميدانند كه بزرگترين ابعاد زندگي را درك نكردهاند. نميدانند كه زرنگي آنها جز افلاس و بدبختي و مذلت چيزي نيست … و من قدر خود را بزرگتر از آن ميدانم كه محبت خويش را از كسي دريغ كنم. حتي اگر آن كس محبت مرا درك نكند و به خيال خود سؤاستفاده نمايد. من بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم، يا در ازاء عشق تمنايي داشته باشم. من در عشق خود ميسوزم و لذت ميبرم. اين لذت بزرگترين پاداشي است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آيد … مي دانم كه تو هم اي محبوب من، در درياي عشق شنا ميكني. انسانها را دوست ميداري. به همه بي دريغ محبت ميكني. و چه زيادند آنها كه از اين محبت سوءاستفاده ميكنند. حتي تو را به تمسخر ميگيرند و به خيال خود تو را گول ميزنند … تو اينها را ميداني ولي در روش خود كوچكترين تغييري نميدهي … زيرا مقام تو بزرگتر از آن است كه تحت تأثير ديگران عشق بورزي و محبت كني. عشق تو فطري است. همچون آفتاب بر همه جا ميتابي و همچون باران برچمن و شوره زار ميباري و تحت تأثير انعكاس سنگدلان قرار نميگيري … درود آتشين من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و باريك خودبيني و خودخواهي بيرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10:50  توسط سعيد اشرفی
|
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما بيست و نهم خرداد يكهزاروسيصدوپنجاه وشش يادآور تلخي هجران كسي است كه درجواني احساس پيري مي كرد ، پير و مرادي كه مريدان سودا زده خويش را در غم رفتن دردناكش سياه پوش و سر به زانو كرد . روز عروج ملكوتي كسي كه خود را شمع ناميد (شريعتي ، مزيناني ، علي ) و همانند شمع سوخت و روشنايي داد . دكتر شريعتي شخصيت تكرار ناپذيري بود كه تاريخ را در توصيف عظمت وجودي خويش متعجب داشت ، مردي كه با يك دنيا صفا و عشق و سادگي ازهمان ام القراي دلها (حسينيه ارشاد) بردنياي اهل دل ، ولايت و اشراف داشت . شريعتي نادره روشنفكري بود كه به فرهنگ اسلامي اين قوم عشق ورزيده و هم زبان و درد اين مردم را مي دانست هم با آنان همدلانه و خادمانه سخن مي گفت و هم علاج درد جامعه را در احياي ديانت مردم مي دانست ، او از جمله بيدارگران و مصلحان بزرگي بودكه زبان زمان خويش را مي شناخت و بهمين دليل نسل جوان انقلابي ومعترض سخت شيفته او بوده و هستند . در منطق او ( روشنفكر به وسيله ترجمه و كپي و تقليد به وجود نميآيد ، تحصيلكرده به وجود ميآيد ، دكتر و مهندس و معمار به وجود ميآيد ولي روشنفكر به وجود نميآيد . روشنفكر كسي است كه جور تازهاي بينديشد . اگر سواد ندارد ، نداشته باشد . فلسفه نميداند ، نداند ، فقيه نيست ، نباشد . فيزيكدان و شيميست و مورخ و اديب نيست ، نباشد ، ولي زمانش را حس كند ، مردم را بفهمد و بفهمد كه اكنون چگونه بايد بينديشد و بفهمد كه چگونه مسووليتي را بايد حس كند و بر اساس اين مسوؤليت فداكاري داشته باشد ) او از دو درد جانكاه و ويرانگری رنج ميبرد که يكي درد روشنفكري بيدين و ديگر درد دينداري تحجرآميز بود و با نگاه ايدئولوژيك به دين ، روح تازه اي دركالبد دين دميد و به اين ترتيب اسلام را به عنوان يك مكتب راهنما ، به همه انقلابيون مسلمان معرفي نموده و اسلام را از كنج مساجد به صحنه جامعه كشاند و چه نيك گفت و نشان داد كه اسلام فردا , اسلام قم و مشهد نخواهد بود بلكه اسلام ايران و انقلاب فردا انقلابي اسلامي خواهد بود او يكي از مهمترين متفكرين اسلامي بود كه از زبان ملت حرف زد و هر انساني اگر ذره اي شرافت انساني و به تعبير خود او اگر بقدر زعفران روي پلو تقوا و عدالت اسلامي داشته باشد امكان ندارد منكر اين همه زحمات و انديشه حكيمانه او شودشريعتي كسي بود كه به ريشه هاي انديشه غربزدگي حمله كرده و ضربه هايي كه به ريشه غربزدگي وارد كرد كمتر كسي وارد ساخته بود او مفاهيم غربي را دروغهاي بزرگي مي دانست كه غرب به وسيله آنها در جهت نفي شخصيت جامعه شرقي حركت مي كند ولي در عين حال نيز تمامي بدبختي هاي كشور را ناشي از غرب نمي دانست از نظر تبارشناسي روشنفكري نیز ، متعلق به جريان احيا و از تبار كساني مانند سيدجمال و عبده است که نقاط مثبت و امتيازات جهان غرب را نفي نكرده و حتي عليه موانع فكري و فرهنگي و اجتماعي كه باعث محروم شدن جوامع از فناوري نو و جديد است مبارزه مي كند. او مكتب جديدي را درجامعه شناسي بنيان گذاشت و باعت بيزاري جوانان از مكتبهاي مادي شده و اسلام را در دانشگاهها جايي كه ديگركمتر رنگ و بويي ازآن بود گسترش داد او تحليلگر و اديبي بود كه برنوشته هايش روح جامعه شناسي و انسان شناسي غلبه داشت و طرح تشيع علوي در برابر تشيع صفوي يكي از ارزشمندترين تحليلهاي دكتر از شيعه راستين بود او با اين تحليل اسلام را به صحنه آورد و مسؤليت شيعه بودن را يادآوري كرده و سخن از سه راس مثلثي زد كه اگر در مسير صحيح خود قرار نگيرند ارمغاني جز نابودي بشر و انسانيت در تمامي جوامع نخواهنند داشت و با مطرح نمودن اين رئوس (زر، زور، تزوير * تيغ ، طلا ، تسبيح * ملك ، مالك ، ملا * دين ، دولت ، سرمايه) سعي در نشان دادن آثار شومي نموده كه انديشه آزاد انساني را به قربانگاه برده و ظلم ، استبداد ، استكبار و استعمار را برجامعه حاكم مي كند او مدعي بود يا بايد حسيني بود يا زينبي و الا يزيدي و دو نوع جامعه و جهان بيني را مطرح مي كرد جامعه متكي برتوحيد و جامعه متكي بر شرك و نبرد تاريخ را جنگ ميان اين دو جهان بيني دانسته و نبرد تاريخ را مذهب عليه مذهب مي دانست نبرد هابیل و قابیل را سمبل مبارزه آدم های متفاوت با جهان بینی های متفاوت دانسته و حد وسطی برای انسان قائل نیست این آدم یا در جبهه خیر است یا شر ، یا قابیل است است یا هابیل ، این حاکم یا موسی است یا فرعون ، این فرد ممکن نیست شهادت هابیل را ارج بگذارد ولی لب به خشونت و جهل و تحجر ببندد . او ضمن آنکه معتقد بود انسان از دو جنبه خاک پست و روح الهی تشکیل شده ، فرق بین شدن و بودن و ماندن را برای انسان و بشر قائل شده که در این میان انسان مدام در حال تعالی و تبدیل از هست به آنچه که باید باشد است و انسان و فرد متعالی ترس و وحشتی از زور ندارد . او معتقد بود كه مذهب از سوي طبقه حاكم به عنوان ابزار توجيه استبداد ، استعمار ، و استثمار مورد استفاده قرار گرفته و دين وسيله اي براي توجيه قدرت و حكومت تلقي شده و با مثله كردن دين و استفاده از اصولي كه به درد زور و توجيه قـدرت مي خورد باعث بـيزاري جـوانان و مردم از دين شده اند او معتقد بود بجاي عـشق ورزيدن به اسمها ، بايد به رسمها عمل نموده و تشيع علي را يدك نكشيده و علي وار باشيم ، شعار نداده و عامل باشيم . چه زیباست فلسفه مسؤوليتهاي شيعه بودن او که با تكيه بر مكتب علي [ع] و اساسيترين مباني اعتقادي و سرگذشت تاريخي تشيع ، به قلم و نظم کشیده و آن مسئولیت به صورت فهرست وار عبارت است از : 1 - در برابر باطل ، عليرغم هر مصلحتي ، و لو به قيمت نابود شدن خويش ، نه گفتن ! 2 - ارزش و معناي هر عملي و هر عقيدهاي را در مذهب به داشتن رهبري درست و پاك در جامعه وابسته دانستن و معتقد بودن كه جامعه اگر رهبري درست را فاقد باشد ، هر عملي و عقيدهاي بيثمر است 3 - اعتقاد به اينكه از آغاز بشريت تا ختم نبوت ( آدم تا خاتم ) و از آنجا تا پايان عصر امامت ، يك نهضت و يك مكتب خدايي بوده است و هر ماه را محرم و هر روز را عاشورا و هر قطعه از زمين را صحنه كربلا ببيند ! 4 - عدالت را به عنوان يك جهانبيني تلقي كند ( خدا عادل است ) و آن را هدف رسالت پيامبران [ع] بداند و ائمه [ع] خويش را قرباني وفادار ماندن به اين رسالت و خود را متعهد استقرار و جهاد در راه استقرار آن در زمين ببيند . 5 - خود بيشتر از هر مسلماني منحصرا متكي بر قرآن بينديشد و عمل كند . 6 - بيش از همه انسانها ( چون مسلمان است ) و بيش از همه برادران مسلمان ( چون شيعه است ) ، در برابر اشرافيت ، اختناق ، نظام استضعاف ، بهرهكشي ، تخدير فكري ، استبداد ، بنياد طبقاتي ، مصلحتپرستي ، محافظهكاري ، سازش و نرمش با زشتي و خيانت ، قساوت ، عوامفريبي ، جهل و ترس و طمع ، غصب و تبعيض و تجاوز و زور و ظلم و جمود فكر و تقليد و تعصب و لذت و مريدبازي و دستبوسي و ستمپذيري و پولپرستي و زهدگرايي و گوشهگيري و صوفيمنشي و فلسفهبافي و تعبد و هرچه انسان را تضعيف ، تخدير و يا تحقير و يا تقسيم ميكند ؛ سازشناپذير و مبارز ماندن. 7 - عليوار كار كردن و پرستيدن و شمشير زدن و سرسخت بودن و تحمل كردن و پاكباز بودن و سخن گفتن و عمل كردن و انديشيدن و توليد كردن و گرسنگي بردن و به آگاهي خلق كوشيدن و زشتيها را بيباك پرده دريدن و نهراسيدن و سربلند بودن و فروتني كردن و در راه «مكتب» جهاد كردن و در راه وحدت تحمل نمودن و در راه عدالت از پاننشستن و در راه يك آري نگفتن به كژي، خود را نابود ساختن . 8 - مسؤوليت روشنفكر ما وراثت نبوت را در تاريخ و مسؤوليت علماي ما نيابت امامت در اسلام داشتن 9 - مسؤوليت هر خانواده شيعي پيرو خانوادهاي بودن كه در آن، علي [ع] پدر است و فاطمه [س] مادر و زينب [س] دختر و حسين [ع] پسر . 10 - بالاخره مسؤوليت هر شيعهاي در هر عصري و نسلي از هر چيزي و هركسي ، به كربلاي انقلاب و حسين شهادت ، گريز زدن ! و رهبري و برابري را اصل ايمان خويش و هدف خويش ، و تحقق آن را مسؤوليت خويش دانستن . و اين همه، يعني علي [ع] را نه چون بتي پرستيدن ، كه چون راهبري پيروي كردن و در يك كلمه : عليوار بودن و عليوار زيستن و عليوار مردن . كه شيعه علي [ع] بودن يعني اين و مسؤوليت شيعه بودن يعني اين . او سه تن را به عنوان سمبل افرادی از جوامع اسلامی معرفی می کند که باید مورد بررسی قرار گیرند یک ابوعلی سینا که عالم است اما تسلیم زر و زور و تزویر شده ، دوم حلاج است که عارف است و دنیا را مزبله می داند و فقرا را خوشبخت می پندارد اما مرگ پاکش را در راهی پوک برمی شمارد و شخص سوم ابوذر است مردی که هم عابد است و هم مجاهد . هم اهل نماز است و هم شمشیر . از یک سو در میدان نبرد گوش به فرمان مولایش است و از سوی دیگر در خلوتش دربند نیازی به سوی خداوند خویش . او از این سه نماینده سومی را می ستاید و مسلمان واقعی را نه عالم و فقیه و روشنفکر و عارف و صوفی و زاهد می داند بلکه مسلمانی می خواهد مجاهد و با ایمان . گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند جرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد او در بحبوحه دام گستري هاي استعمار براي تحميق و استعمار جوانان اين سرزمين ، همچون فرشته اي بود كه طنين بالهايش غبار ريا را از چهره بدخواهان غنچه هاي بوستان اين مملكت زدود و چهره حقيقي و كثيف استعمار را نماياند سينه او زماني كه درحسينيه ارشاد فرياد مي كشيد و سر نهان برملا ميكرد همچون كوره آتش بود كه كلمات در حرارتش ذوب و آنگونه كه ميخواست در قالب مي شدند گلوي او چون تنوره عشق بود كه به هوا برمي خواست و هر چه غير از حقيقت را خاكستر مي كرد او براي جوانان آن زمان كه اكنون دوران ميانسالي را پشت سر مي گذارند اسطوره بوده و هنوز هم هست ، او منادي برگشت به قرآن و سنت و عزت در ميان جوانان و روشنفكر بوده و هست او آبرون گلزار متفكران معاصر بو ده و هست ، ساختن امت واحد ، ميانه (وسط) و شاهد انسان نمونه او بود و بر آن بود كه جامعه را براساس درك ديني در زمان حال تعريف كرده و دين را به زبان ديني مدرن روز تعريف كند و در پي بازگشت به خويش بود او منادي بازگشت به قرآن راستين بوده و از گروهي كه به اسم اسلام به اسلام سيلي زده وتيشه به ريشه اسلام ميزنند و در اسلام و تشيع , يدك كشاني بيش نيستند متنفر بوده و هميشه و در همه حال منتقد و كوبنده روحانيت عافيت طلب و تجليل گر عالمان اسلامي و شيعيان علوي بوده و هست شريعتي دانش خود را دستمايه تفاخر و تجمل نكرد و در محافل آنچناني روشنفكران در نيامده و به طعن و تقبيحنشان وقعي ننهاد وا ز آنان ا لتماس تاييد و تحسين نكرد او كسي بود كه قلم را توتم خود خواند وجمله اي رابراي مصلحتي حرام نكرد او محقق و جامعه شناسي بود كه درد دين داشت و خود را به باورها و سنتهاي اصيل ديني عجین نموده بود و نابغه اي بود كه ديگر گيتي همچون او را نخواهد يافت بزرگترين هدف شريعتي احياي تفكر مذهبي زندگي ديني و شناخت تشيع راستين بوده و به عبارتي ديگر قرائتي كه اين اصلا حگر متفكر ارائه مي داد سعي دربازگشت به قرائت اوليه دين داشت و از شيعه علوي ( ابوذر غفاري ) كسي راكه خود را در اسلام , تشيع ، آرمان ، درد، داغ و شعار مقلدش ميدانست تبعيت كرده و بي ترس و واهمه همانند ابوذر , استخوان شتر را برسرخليفه هاي زمانه فرود مي آورد به هرحال هر كسي كه تاثير شريعتي اين مقلد ابوذر در نسل جوان امروز را ناديده بگيرد و بخواهد تاثيري كه او بر برگشت اين نسل به سمت اسلام نهاده است را انكار كند يك فرد متعصب و غيرمنصف است و تلاش براي خارج ساختن آثار او از دسترس مردم يك جنايت ناشي از تعصبهاي كور و بي سرانجام بوده و هست او تحفه اي الهي براي امت مابود شخصيت وارسته اي كه عمر و زندگاني و حيسيت خود را در راه دينش گذاشت و رحمتي شد تا ايمان , نان و نام برايش نياورد سخن آخر اينكه از شريعتي به زبان و قلم معمولي نمي توان سخن گفت و نوشت از شريعتي بايد به زبان كويريات ، گفتگوهاي تنهايي و خط سوم شمس سخن گفت و نوشت به اميد روزي كه سه فاجعه ژرفي را كه دانشمند شهير دكتر علي شريعتي براي جوامع ديني بر مي شمارد (فقر ايدئولوژي ، تفرقه سياسي و تضاد طبقاتي * قاسطين ، مارقين و ناكثين) به وسيله تئوري بازگشت به خويش كه براي ايدئولوژيك نمودن سنتها است با وحدت سياسي و نفي حق مالكيت محقق نشده واين فاجعه ژرف برجامعه ديني ماسايه نيفكنده ودركشورما اين فاجعه محدود و حتي مسدود باشد. درمسلخ عشق جز نكو را نكشند روبه صفتان زشت خو را نكشند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:44  توسط سعيد اشرفی
|
از غم دوست در اين ميكده فرياد كشم دادرسى نيست كه در هجر رخش داد كشم داد و بيداد كه در محفل ما رندى نيست كه برش شكوه برم داد ز بيداد كشم شاديم داد غمم داد و جفا داد و وفا با صفا منت آن را كه به من داد كشم عاشم عاشق روى تو نه چيز دگرى بار هجران و وصالتبه دل شاد كشم مُردم از زندگى بى تو كه با من هستى طرفه سرى است كه بايد بر استاد كشم سالها مىگذرد حادثهها مى آيد انتظار فرج از نيمه خرداد كشم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:41  توسط سعيد اشرفی
|
آيد آن روز كه من هجرت از اين خانه كنم از جهان پرزده در شاخ عدم لانه كنم رسد آن حال كه در شمع وجود دلدار بال و پرسوخته كار شب پروانه كنم روى از خانقه و صومعه برگردانم سجده بر خاك در ساقى ميخانه كنم حالى حاصل نشد از موعظه صوفى و شيخ رو به كوى صنعى واله و ديوانه كنم گيسوى و خال لبت دانه و دامند چسان مرغ دل فارغ از اين دام و از اين دانه كنم شود آيا كه از اين بتكده بربندم رخت پرزنان پشتبر اين خانه بيگانه كنم
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:39  توسط سعيد اشرفی
|
انتخاب همسر : حـضـرت امـام در مـورد انتخاب همسر آينده خويش چنين مى گويد: من نمى خواهم از خمين همسر بگيرم, چون مى خواهم كفو خودم باشد. اگر خودم درس مى خوانم, مى خواهم هـمـسـرى بگيرم كه هم فكر من باشد. در نتيجه بايد از قم زن بگيرم و از خانواده روحـانـى و هم شان خودم با اندك تامل و دقت در سخن حضرت امام درمى يابيم ((كـفويّت)) و ((هم شانى)), در ازدواج شرط مهم و اساسى است و چون دامنه تعريف ايـن واژه بـسـيار وسيع و گسترده است, افراد با ديدگاههاى خاص خود آن را تفسير مـى كـنـند. در بسيارى از مجتمعهاى آموزشى كه جوانان ما مشغول به تحصيل هستند و مـوقـعـيتهاى مناسبى براى ازدواج آنان فراهم مى گردد, با كمال تاسف مى بينيم به عـلـت فـهـم نـادرسـت از واژه ((كـفو)) مبناى اصلى در پذيرش خواستگاران بسيار مـتـفـاوت اسـت و گـاه بـا ايـن بـرداشتهاى اشتباه, زندگى را بر پايه هاى سست و ناپايدار بنا مى كنند. بـه نظر مى رسد در جامعه كنونى ما براى واژه ((كفو)), معانى زير در نظر گرفته الف ـ همشهرى بودن عروس و داماد; ب ـ همدرس بودن يا وجود مدرك تحصيلى شده است ; ج ـ هـم شـان بـودن در ماديات و شغل پدران; د ـ هم شان بودن از نظر زيباييهاى ظاهرى دو طـرف و نـزديك بودن سن دختر و پسر و ... امام با توجه به اين سخن, ((كفو)) را اين گونه مـعنا مى كنند: كفو و هم شان هر كسى آن است كه از نظر معنوى و اعتقادى با او در يك سطح باشد, يا حداقل تفاوت كمترى داشته باشد. انـسـانى كه شيفته علم است, كفو او كسى است كه به علم احترام گذارد و طلب علم را دوسـت داشـتـه بـاشـد و از يك خانواده علمى و روحانى باشد. در واقع همشهرى بـودن, هـم شكل بودن و در يك سطح مادى قرار داشتن, به هيچ وجه منظور امام نبوده است. اگـرچـه كـم بودن اختلاف سنى در ازدواج همواره مطرح بوده است, ولى حضرت امام كه خـود در هنگام ازدواج 28 ساله بوده و همسر بزرگوارشان در آن زمان 15 سال بيشتر نـداشـتـه انـد, در عـمـل, اين شرط را خيلى اساسى ندانسته اند, زيرا در كنار اين اختلاف سـنى, نزديكى روحى و معنوى وجود داشته است كه تفاوت سنى, تحت الشعاع آن قرار مى گيرد. اگـر انـسـان روح بـلندى داشته باشد و افق فكرى او وسيع بوده و بينش و بصيرت حـقـيـقى در وجود او باشد, به يقين موانع باارزش و شكافهاى سطحى را كنار زده و به سعادت واقعى دست خواهد يافت. بـه نـظـر مـى رسد امام پيام بزرگى براى نسل جوان ما دارد و آن اين است كه : اگر انـسان روح بلندى داشته باشد و افق فكرى او وسيع بوده و بينش و بصيرت حقيقى در وجـود او بـاشـد, به يقين موانع باارزش و شكافهاى سطحى را كنار زده و به سعادت واقعى دست خواهد يافت. امام مى فرمايد: مى خواهم از خانواده روحانى و هم شان خودم باشند به واقـع ايـن يـك ارزش اسـت, زيـرا هـر فردى پس از ازدواج با خانواده همسر خويش مـعـاشـرت خواهد داشت و در اين ارتباطها آنچه مى تواند زمينه مناسب و شايسته اى بـراى حـفظ حدود و حرمتها و حتى استفاده از فرصتها فراهم آورد, نزديك بودن افق فكرى و معنوى و اعتقادى است. حـاصل كلام اينكه, در ازدواج آنچه بيش از هر چيز مد نظر امام بوده, روح انسانها و مـعـنـويـات و اعـتـقـادات آنها است. اصالت خانوادگى نيز در نظر ايشان بسيار ارزشمند است. مراسم عقد و عروسى فـرزنـد امـام در ايـن بـاره مـى گـويـد : در مراسم ازدواج فرزندانشان, هم عقد مـى گـرفتند و هم عروسى. البته خيلى مختصر و معمولى. نسبت به نوه هايشان چون بعد از انـقـلاب بـود, خـيلى ساده برگزار مى كردند با توجه به اينكه اسلام دينى هـمـه جانبه بوده و هرگز به مسايل, نگرشى يكسويه ندارد, دستورها و تعاليم اسلامى هـمواره به گونه اى متعادل و مطابق با فطرت و عقل بشرى وضع شده است و همان گونه كـه مـكتب ما براى مسايل اخروى و معنوى اهميت فراوانى قايل است; امور دنيوى را كـه ضايع كننده آخرت نباشد, نيز مورد نظر قرار داده و شادكامى و سعادت دنيوى و اخروى را با هم عجين نموده است. سـيـره عـملى امام در باره جشن ازدواج فرزندان ايشان, با موازين دينى مطابقت كـامـل داشـتـه و نكته قابل توجه اين است كه هم از تحجّر و مقدس مآبى, و هم از تـجملات و اسراف, پرهيز نموده و اين امر الهى را به بهترين صورت انجام داده اند. اقـتضاى زمان و توجه به مشكلات اقتصادى جامعه از دورانديشى ها و واقع نگريهاى اين بـزرگ مـرد الـهـى است كه هماره براى نسلهاى امروز و فردا به عنوان الگويى كامل خـواهـد بـود. در تـهـيـه جـهـيزيه نيز امام همواره تعادل و شانيت را در نظر مى گرفتند. امـام در مـورد انتخاب همسر براى فرزندان خود همواره بر خانواده تاكيد فراوان داشـتـه و مى گفتند: خانواده ها بايد هم مسلك باشند, سنخيت داشته باشند و موئمن و متعهد باشند البته به گفته فرزندانشان در ازدواج آنان, رضايت دختر يا پـسـر شرط بود و در صورتى كه دختر ايشان على رغم تاييد صلاحيت داماد, خواستگارى وى را رد مى كرد, امام نيز رد مى كردند. خانواده , بنيانى آسمانى: يكى از فرزندان امام در همين زمينه مى گويد :خانم , (هـمـسـر امام) تا كلاس نهم يعنى سيكل, درس خوانده بودند كه به عقد ازدواج حضرت امـام در آمـدنـد, ولـى در عـين حال نزد امام درس عربى مى خواندند و تا وقتى كه پـنـجمين فرزند را به دنيا آوردند, مشغول درس خواندن نزد امام بودند حـضرت امام در زمينه كسب علم براى بانوان قدمهاى بسيار مهمى برداشته است و به واقع حقوق فراموش شده زن را كه 1400 سال پيش توسط رسول رحمت, حضرت محمد(ص), احيا شده بود, در قرن بيستم با روشنگرى و روشن بينى بار ديگر به زن بازگرداند. همسر شهيد محلاتى به نقل از همسر بزرگوار خود مى گويد : امروز حضرت امام در درس فـرمـودنـد كـه طـلـبه هاى متاهل نبايد شبها مطالعه كنند, بلكه شبها را به رسـيـدن بـه امـور مـنزل و رسيدگى به زن و فرزند گذرانده و سحرها را به مطالعه اخـتـصـاص دهـند توجه فراوان امام به حقوق زن وفرزند در اين نكته اخلاقى كـامـلاش هويداست. قداست خانواده از ديدگاه ايشان در جاى جاى زندگىً خانوادگى و نصايح ايشان به ديگران بسيار قابل تحسين است. امام در وصيتنامه خود به يادگار خـويـش مـى نـويسد : حقوق بسيار مادرها را نمى توان شمرد و نمى توان بحق ادا كـرد. يك شبً مادر نسبت به فرزندش از سالها عمر پدر متعهد, ارزنده تر است و نـيـز در جـاى ديـگر مى فرمايد : به احمد , پسرم , وصيت مى كنم كه با ارحام و اقـربـا خود خصوصاش خواهران و برادر و خواهرزادگان با مهر و محبت و صلح و صفا و ايـثـار و مـراعات رفتار كند و به همه فرزندانم وصيت مى كنم كه با هم يكدل و يـك جـهـت باشند سـخنان و آموزه هاى گفتارى حضرت امام در باره خانواده فراوان است و پرداختن به آنـهـا نـيـاز بـه زمـان بيشترى دارد و از آن رو كه ما به بررسى شيوه هاى عملى و رفـتـارى در زنـدگى ايشان مى پردازيم, از نقل سخنان امام صرف نظر كرده و سيره هاى عملى ايشان در اين مورد را بيان مى كنيم. همسر امام كه سالها در سايه اين آفتاب جهانى مى زيسته و صندوقچه اى از خاطرات و حـوادث تـلخ و شيرين زندگى امام را در سينه دارد; در باره رفتار امام مى گويد : حضرت امام به من خيلى احترام مى گذاشتند و خيلى اهميت مى دادند. هيچ حرف بد يا زشـتى به من نمى زدند ... امام حتى در اوج عصبانيت هرگز بى احترامى و اسائه ادب نـمـى كـردنـد. هـميشه در اتاق جاى بهتر را به من تعارف مى كردند به واقع احـترام متقابل, اكسيرى است كه زندگى خانوادگى را به طلاى سعادت و كاميابى مبدل مـى سـازد. اگـر ارتـبـاط همسران و رفتار و گفتار آنان با احترام و تكريم باشد, بـهـتـريـن آمـوزشـگـاه ادب در خانه, اين دنياى كوچك, ايجاد خواهد شد و در اين آمـوزشگاه, فرزندان و انسانهاى فردا آموزش خواهند ديد. احترام امام به همسرشان چـنـان مـشهود بود كه همه اهل خانه به گونه اى صحنه هايى از آن را ترسيم كرده و در مـورد رفـتـار كـريمانه و احترام آميز امام بسيار سخن گفته اند; از جمله دختر امـام مـى گـويـد : بـرخـورد حضرت امام با همسرشان در عين صميميت و محبت بسيار مـحـتـرمانه بود. در تمام مسايل شخصى و خانوادگى نظر خانم محترم بود و[ ايشان] هـيـچ گـونـه دخـالـتـى در امور داخلى منزل نداشتند احترام به سليقه هاى يـكـديـگر يكى از بهترين شيوه هاى ايجاد تفاهم در خانواده ها است. امام در زندگى خـود از ايـن اخـلاق نـيـكـو بسيار استفاده مى كردند. در احاديث و روايات نورانى ائمـه مـعـصـوم(ع) نيز بحث اكرام و احترام به همسر به عنوان يك اصل اساسى جهت اسـتـحـكام روابط خانوادگى مطرح شده است. امام صادق(ع) در اين زمينه مى فرمايد : مـن اتـّخـذ امـراة فليِكرًمها فانّما امراة احدكم لِعبة; هر كس زنى بگيرد, بايد او را احترام كند. زن لِعبَت و دلبر است (آن را ضايع نسازيد) و نـيـز پـيامبر گرامى اسلام مى فرمايد : ... اخذتموهنّ على امانات الله ...; شماها زنان را به عنوان امانات الهى گرفتيد پـيـامـبر مى فرمايد : آنقدر جبرئيل سفارش زنان را نمود, تا آنجا كه گمان كردم براى شوهر جايز نيست به زنش اِف بگويد احترام زن در اسلام به گونه تاكيدى مطرح شده است زن از نـظر اسلام ميهمان محترمى است كه از جنبه احترام, ميهمان است و از جهت دخـالـت در امـور زنـدگـى, شـريك صاحبخانه (شوهر) و از نظر امور داخلى, مدير و سـرپـرسـت است دختر امام می گوید : خانم اگر كارى در خانه انجام مى دادند, حتى اگر استكانى را جـابـه جـا مـى كـردند و ما نشسته بوديم , امام با ناراحتى به ما مى گفتند : شما نـشـسـته ايد و خانم كار مى كنند ! در مورد مصاديق روايات ذكرشده با تاملى كوتاه در زنـدگـانى امام مى بينيم چگونه اين احاديث شريف مورد توجه قرار گرفته, تطبيق با عترت, زندگى ايشان را نورانى كرده است. همسر امام, آنگاه كه از احترام امام بـه خـود سخن مى گويد, بيان مى كند: تا من نمى آمدم سر سفره, خوردن غذا را شروع نمى كردند بـه بچه ها هم مى گفتند : صبر كنيد تا خانم بيايد در همين زمينه دختر بزرگ ايـشـان مـى گويد : اگر بگويم كه در طول شصت سال زندگى, زودتر از خانم, دستشان تـوى سـفـره نـرفت, دروغ نگفته ام. اگر بگويم كوچكترين توقعى از ايشان نداشتند, دروغ نـگفـته ام. حتى مى توانم بگويم در طول شصت سال زندگى هيچ وقت يك ليوان آب هـم از خـانـم نـخـواسـتند احترام فراوانى كه امام براى همسر خويش قايل بـودنـد, جز روش و منش زندگى ايشان شده بود, به گونه اى كه حتى در تبعيد, آنجا كه همسرشان همراه ايشان نبود, همواره نسبت به وضع خانواده دغدغه خاطر داشتند. ايـن مـطـلـب را از نـامـه هـاى آن بزرگوار به فرزندانش مى توان دريافت. امام در نـامـه اى به فرزند بزرگوارش, مصطفى, از تركيه (بورسا) چنين مى نويسد : ... لازم بـه تـذكـر نـيـسـت كـه بايد با مادر و متعلقين با كمال مهربانى و عطوفت رفتار نـمـايـيـد; مـخـصوصاش خدمت كنيد به مادر كه رضاى خداى تعالى در آن است مـيـزان علاقه امام به خانواده و بويژه همسر بزرگوار ايشان, در نامه ها و سخنان و پـنـدهايى كه به فرزندان خويش داشته اند, كاملاش مشخص و مشهود است. علاقه امام بـه همسرشان تا آنجاست كه همسر ايشان مى گويد : احترام مرا نگه مى داشتند و حتى حـاضر نبودند كه من در خانه كار كنم. هميشه مى گفتند : جارو نكن و اگر مى خواستم لـب حـوض روسـرى بچه را بشويم , مى آمدند و مى گفتند : بلندشو , تو نبايد بشويى من پـشـت سـر ايشان اتاق را جارو مى كردم ... يك روز وقتى ناهار تمام شد, من نشستم لـب حـوض تا ظرفها را بشويم ايشان همين كه ديدند من دارم ظرفها را مى شويم , به فـريـده , يـكى از دخترها كه در منزل ما بود, گفتند: فريده ! بدو , خانم دارد ظرف مـى شـويـد حـتـى وقـتـى وارد اتـاق مـى شـدم, به من نمى گفتند كه در را پشت سرم بـبـندم با توجه به تعاليم و دستورهاى دين مبين اسلام در روايات و آيات, انـجـام امور خانه و به عبارت ديگر خانه دارى, جز وظايف واجب زن بشمار نمى آيد;حـتـى شيردادن به فرزند نيز بر زنان واجب نيست. انجام كارهاى مربوط به خانه از سـوى زن جـنبه احسان و لطف دارد. اگر متون روايى را بررسى كنيم, مى بينيم خدمت زن در خـانـه مـسـتـحـب است چنانكه در (وسايل الشيعه) بابى به عنوان (بابِ اسـتـحـبـابً خـًدمـَة الـمراة زوجها فى البَيت) وجود دارد در اين باب مـى خـوانـيـم : (زن صـالـحـه از هزار مرد غير امام در دوره هاى گوناگون زندگى همواره به نكات تربيتى ـ به وسيله آموزش عملى ـ اهميت زيادى مى دادند . بناى اصلى اعتماد بايد از سالهاى اول ازدواج باشد و در طول زندگى هر روز بيش از پيش سطح اعتماد بالا رود. صالـح بهتر است و هر زنى به مدت هفت روز در خانه به همسرش خدمت كند و خدا هفت در از درهـاى جـهـنم را بر او ببندد و هشت در از درهاى بهشت را بر او بگشايد و او از هـر درى كـه خـواست, وارد شود). پس گرچه امور خانه وظيفه زن نيست, ولـى بـه قـصـد تـقـرب به خداوند متعال, وى در انجام آنها بايد كوشا بوده و با اخلاص, به امر خانه دارى بپردازد . در هـمين كتاب شريف آمده است : اگر بانويى با ظرف آبى همسرش را سيراب كند, به انـدازه عبادت يك سال كه روزها روزه باشد و شبها در حال عبادت, به او خير عطا مى شود يكى از فرزندان امام مى گويد : اگر روزى خانم غذا را تهيه مى كردند, هر چقدر هم كـه بـد مـى شد , كسى حق اعتراض نداشت و امام از آن غذا تعريف مى كردند خانم اگر كـارى در خـانـه انجام مى دادند , حتى اگر استكانى را جابه جا مى كردند و ما نشسته بـوديـم , امـام بـا نـاراحـتـى بـه مـا مـى گـفـتـنـد : شما نشسته ايد و خانم كار مـى كـنند ! يكى از نتايج مهم و ارزشمند احترام به ديگران, آموزش و تعليم اخلاق نيكو به ديگران و بويژه كودكان است. آنگاه كه مرد در خانه به عنوان همسرى وظـيـفـه شناس همواره همسر خود را مورد احترام قرار داده و در مقابل فرزندان از زحـمـات وى سـپـاسـگـزارى كـنـد و نـيز زن , مقام همسر را در نظر داشته و با او مـحـتـرمانه و مهربانانه برخورد كند, فرزندان آنها نيز, اين سجيه اخلاقى را در زندگى خويش خواهند داشت. در سـخنان فرزندان امام اثر شگرف احترام و تكريم بسيار واضح و بارز است فرزند امـام مـى گـويد : اگر ما دو ـ سه نفرى با هم نزد امام مى رفتيم و صحبت مى كرديم امـام مـى فـرمـودنـد : چـرا اينجا نشسته ايد و مادرتان در آن حياط تنهاست ؟ برويد پـهـلـوى مادرتان صحبت كنيد ابراز علاقه و محبت به همسر كه نماد بارز آن در احـتـرام به او ظهور مى كند, فرزندان را نسبت به عظمت مادر آگاه كرده و آنان نـيز برخوردى كريمانه و محترمانه خواهند داشت. فرزند امام در جاى ديگر مى گويد : امـام هـميشه خيلى به خانم احترام مى گذاشتند و خيلى به ايشان اظهار محبت و عـلاقـه مـى كـردند و مقيد بودند اين اظهار محبت و علاقه را جلوى ما فرزندان علنى كـنـنـد يـكى ديگر از فرزندان امام مى گويد : يك روز من ايستاده بودم و دخـترهايم نشسته بودند ايشان[ امام] با ناراحتى گفتند : بلند شويد , برويد , مادر شـما جلوى شما ايستاده , چرا شما نشسته ايد ؟ بلند شويد از جايتان ! احترام بـه مـادر در مـبـانـى دينى ما بسيار مهم شمرده شده و بر آن تاكيد فراوان شده اسـت; بـه گـونـه اى كـه در قـرآن كـريـم آمده است : و وصّينا الانسانَ بوالديه احـسـانـاش حـَمَلَته اِمده كِرهاش و وضعته كِرهاش و حَملِهِ و فصاله ثلاثون شـهـراش ... . و انـسـان را[ نـسبت] به پدر و مادرش به احسان سفارش كرديم. مـادرش با تحمل رنج او را باردار شد و با تحمل رنج او را به دنيا آورد و دوران باردارى و شيرخوارى او سى ماه است در آيـه شـريـفـه , احسان به پدر و مادر سفارش شده است و براى يادآورى زحمتهاى آنان به سختيهاى (مادر) اشاره شده است. خـداونـد مـتـعـال از طـريق تحريك عواطف و بيان رنجهايى كه مادر مى كشد, زمينه مـنـاسبى را براى احترام به مادر فراهم مى سازد. در آيات ديگر نيز به مناسبتهاى گـونـاگـون احـتـرام به والدين مطرح شده است كه به علت اختصار تنها به ذكر نام سـوره هـا و شـمـاره آيات بسنده مى كنيم. در سوره بقره, آيه 83 و سوره نسا, آيـه 36 و نـيز در سوره انعام, آيه 151 و همچنين در اسرا, آيه 23 احسان و تكريم به والدين بيان شده است. آرى فـرزنـد امام آنگاه كه خلعت مقدس مادرى را به تن مى كند , ارزشى ويژه در نزد امـام مـى يابد . او ديگر تنها دختر امام نيست , بلكه (مادر) فرزندانى است و از ايـن جهـت احـتـرامـى خـاص خواهد داشت توجه امام به مقام مادر به حدى است كه عـلـى رغـم زمينه واقعى حس اعتماد در خانواده , با صداقت و امانتدارىً متقابل مرد و زن فراهم مى شود و هرگز نمى توان اعتماد را يكسويه بدست آورد . امـام خمينى : من از تو مى خواهم كه واجبات را انجام دهى و سعى كنى محرّمات را انجام ندهى, ولى در مورد عرفيات, مساله اى نيست و آزاد هستى. خانم طباطبايى عروس ايـشـان مى گويد : اگر من به يكى از بچه هايم مى گفتم كه كارى برايم انجام دهد و او نـمـى داد, آقـا خـيـلى ناراحت مى شدند. اگر كسى در اتاق بود, آرام و اگر كسى نـبود, بلند به بچه ها مى گفتند : چرا به حرف مادرت گوش نمى دهى ؟ تو بايد به مادرت احـترام بگذارى در اين آموزه گفتارى, چند نكته مهم تربيتى نهفته است: 1ـ تـوجـه بـه تـربـيـت كـودكان در هر مقام و جايگاه كه باشيم و تذكر براى حفظ حـريـمـها و اداى واجبات 2ـ استفاده از پند و اندرز مستقيم , در جايى كه ارزشها مـورد توجه قرار نمى گيرد و حرمتها حفظ نمى شود 3ـ توجه به شخصيت كودك هنگام پند و انـدرز دادن , به گونه اى كه اگر در ميان جمع صورت مى گيرد , آرام و حتى مخفيانه مـطـرح شود و اگر غريبه اى در جمع نيست , براى تعليم عمومى در مقابل كودكان ديگر گفته شود حـال كـه سـخن از مادر و مقام ارزشمند و والاى او است, فرازى از وصيتنامه حضرت امـام را كـه در بـاره مـادر اسـت و خـطاب به فرزند بزرگوارشان سيداحمد خمينى نـوشـته اند, بيان مى كنيم تا (حِسن ختام اين قسمت) باشد : پسرم ! آخر وصيت من آن اسـت كه در خدمت به ارحام خصوصاش مادرت كه به ما حقها دارد, كوشش كن و رضاى آنـان را به دست آور
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:21  توسط سعيد اشرفی
|
از مراجعین محترم تقاضای مطالعه متن کامل منشور روحانیت را دارم پيام (منشور روحانيت) زمان: 3 اسفند 1367 / 15 رجب 1409 مکان: تهران، جماران موضوع: تعيين استراتژى نظام جمهورى اسلامى ايران - رسالت حوزه هاى علميه - منشور روحانيت ... امروز نيز همچون گذشته شکارچيان استعمار در سرتاسر جهان از مصر و پاکستان و افغانستان و لبنان و عراق و حجاز و ايران و اراضى اشغالى به سراغ شيردلان روحانيت مخالف ش |